EN

چگونه با قانون جذب ، کارگزاران و سربازان موفق داشته باشید؟

چگونه با قانون جذب ، کارگزاران  و سربازان موفق داشته باشید؟

چگونه قانون جذب را در زندگیمان فعال کنیم؟

فرض کنیم فردی خواسته اش این است که زمین بسیار بزرگی بدست بیاوردو در این کار موفق شود. در ابتدا باید به تمام وجود و

 اندیشه و سربازان فکری اش  بقبولاند که ملک مال خودش است.( به این باور برسد که ملک مال خودش است.)و به خودش و سربازانش

 بفهماند که چطور و چه راهی و چه کاری را پیش بگیرد که در آمد داشته باشد و به آن کار علاقه مند باشد .او باید به صورت واقع

 بینانه به قضیه نگاه کند نه مالیخولیایی.

و قدم بعدی اینکه او چکار کند که پس اندازش جان بگیرد و ملک را مال خودش کند.

 

برایتان مثالی می زنم:

فرض می کنیم  که فردی  در کار ی مشغول است.

او  چهار دوست دیگر دارد که در تولیدی لباس ، مشغول به کارند.

روزی به صورت ناخودآگاه  تلنگری در او بیدار شد و با خود اندیشید که:

" تو چه چیزی کمتر از صاحب شرکت داری؟ "او انسان است و تو هم انسانی !" هیچ فرقی بین تو و او نیست."

و صدایی را  از درونش  شنید:

" هر طور که بیاندیشی ، ما همان را انجام می دهیم."

و او بالشتکی در خانه داشت (بالش من ) ، که به آن وابستگی داشت.

او شبها هنگامی که سرش را روی بالش می گذاشت با بالش خودش صحبت می کرد ، چون بالش ، محبوبیت در درونش پیدا کرده بودو با او انس گرفته بود.

اوبا خودش گفت:

تو چه چیزی بیشتر از من داری که من تو را دوست دارم؟

اوروز بعد که سر کارش حاضر شد ، ظاهرا مشغول کار بودولی در درونش همیشه با خود تکرار می کرد :

"صاحب کار من،  چه چیزی بیشتر از من دارد؟"

در این زمان بود که گرمایی در دستان خود احساس کرد ! متوجه شد که دستش زخمی شده است . چه چیزی باعث شد که او متوجه زخمی شدن دستش نشود؟

" او غرق در اندیشه خود بود"

 

او با خودش اندیشید : باید دست به کار شد !

او پرسان پرسان به جوابی دست پیدا کرد.او پس از به خانه آمدن در حال استراحت بود که بالش کوچکش بر زمین افتاد و

 پری از بالشش بیرون آمد ، برایش سوال پیش آمد،  بالش را باز کرد و دید بالشی به این حجم ، از پرهای بسیار ریزوسبک و

 کوچک تشکیل شده است .او به این نتیجه رسید که رسیدن به ثروتهای  بسیارعظیم  ، ازپس انداز  پولهای بسیار کم شروع شده است.

او به خودش آمد : جدولی برای خودش ترسیم کرد ، او خرج خانه خود را آزمود و نوشت،  و هزینه های رفت و برگشت را همچنین .

 او به این نتیجه رسید که نصف هزینه ماهیانه ، در مورد چیزهایی که نباید خرج شود ، هزینه می شود.

او سه صندوقچه برای خود تشکیل داد : تصمیم بر این گرفت که  بزودی برای خودش نیرویی داشته باشد و با این نیرو ، شادابی و

 موفقیت به زندگیش برگردد.

او محاسبه کرد روزی یک عدد نان و کمی خوراک ،  برای او کفاف می کند و روزانه اگربا تاکسی  راه بین خانه و شرکت را طی

 کند ، برایش یک  کرایه  بسیار ناچیز می شود و جلوی  هزینه هائی که  برای بلند پروازی اش صرف می کرد را  می تواند بگیرد.

صندوق اول : پولهای ریز و خرد.

صندوق دوم : پولهایی که از غذا و جلوگیری کردن از اسراف ، صرفه جویی می شد.

و صندوق سوم : ...

او جدولی برای خود ترسیم کرد و به این نتیجه رسید که 30% از درآمد خودش را برای شادابی و آسایش خیال خود کنار بگذاردو

 70% ما بقی را خرج  مایحتاجش کند.

زمان یکسال گذشت ، اومتوجه شد که صندوقهای او پرشده است. برق شادی از چشمانش پرید . او دریافت که به  راز بزرگ موفقیت

 پی برده است و باید جدول  موفقیت دیگری  را پشت  این جدول ترسیم  کند.

 

و شب موقع استراحت رسید:

" بالش کوچولوی من دوستت دارم و هرگز تورا از دست نخواهم داد."

او دیگر متوجه شده بود که سربازانی در اختیار دارد .با خود اندیشید : چه کنم که این پول و اندوخته های من ، برای من کارگران و

 سربازان موفقی باشند و به این نتیجه رسید که اگر اینها بی کار بمانند و جریان نداشته باشند ،تبدیل به آب مانده ای بیش نخواهند

 شد.او سرمایه و اندوخته خود را به جریان انداخت و پس از گذشت چند سال دیگر ، به این نتیجه رسید که باید برای خود تولیدی

 احداث کند و به آرزویش دست یابد .

 

و در حالی که دوستانش با طعنه  به او می گفتند : آیا گنج یافته ای؟

او در جواب آنان گفت : " بالشتک کوچک عزیزم را دوست دارم ."

شما نیز باشتک تان را دوست بدارید.

نظرات كاربران

توضیحی در این زمینه اینجا اضافه می شود

نظرات خود را با ما درمیان بگذارید

برای ارسال نظر باید عضو سایت باشید، اگر قبلا در سایت ثبت نام کرده اید اینجا را کلیک کنید.

captcha Refresh
logo-samandehi